خرید بک لینک

اي برادر

اي برادر تا تواني زن مگير

طوق لعنت را تو بر گردن مگير

تا تواني با جوانيت بساز

هم كه بگذر بهر آن يكدم نياز

ازغلامي ،نوكري دستت بشو

بندگي را از خدا همواره جو

شب كه بربالين رسيد پايت چنان

غرق در انديشه اش جانم نمان

فكر خود را بيخودي مخدوش نساز

رحم بر جانت بكن شو از پياز

چون گرمي بديد هم گنديده گشت

پوسته گردد در خفا هم مَشتِ مَشت

گر شكستي دست ودل با درد خود

اي بريزي اشك بس نا مرد خود

شب نشين جارو نكن عاروس مياد

جان خيال بافي مكن جانم زياد

ديده ات بنما اگر خواب رفته است

شستشويش كرده با آب الست

از من اين اندرز گل بشنو عزيز

تا تواني درس بخوان درسَت كه نيز

بعد از اين كه كاملا" استاد شدي

رهبري شيرين و بر فرهاد شدي

آن زمان هم گر بخواهي رحمتي

هم ترحم كرده باشي ملتي

رحم خود آسان زمين بگذار ز دين

از گلستاني بكن گلچين امين

خاك خود با خاك آن بيگانه ني

فرق بسياري اگر باشند غني

از غنا گفتم غناي عقل وهوش

هم غناي معرفت چون خلق وخوش

از غناي ماديات طرفي نبند

تحفه اي بر جان كه از برفي نبند

گل كه بسياراست ولي گل كرده فرق

گل عجين باشد گلستان همچوبرق

گل اگر در مزبله باشد همي

بوي گندش مي بِرَد از جان دمي

خوش بينديش مزبله يا گلستان

جان ستاني يا كه هم لطف بستان

خود بدان پندي شنيدي هم كه پند

پا چو افتاد چاله اي با من نخند

همچو (حائر) طي نكن آب بي گُدار

مي شوي بدبخت و هم زار و نزار

۷۲/۱۲/۱۹

برچسب: نویسنده: مهتاب مقدم تاريخ: سه شنبه 28 بهمن 1399 ساعت: 18:12

صفحه بندی